X
تبلیغات
نیایش




























نیایش

می دانم که از فراز تمامی آسمانهایت به من مینگری

آهای پسرایی که سوژتون شده کلیپس دخترا

والا ماهرکاری کردیم شماهم تقلیدکردید

مو رنگ کردیم شماهم رنگ کردید

ابروبرداشتیم دیدیم ابروی شماازمانازک تره

حالاکلیپس زدیم تاحداقل یه فرقی بین پسراودختراباشه!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1392ساعت 21:18 توسط دریا|

رفاقت مثل سنگ های ساحل میمونه!

اول یکی یکی جمعشون میکنی توبغلت

بعدیکی یکی پرتشون میکنی تودریا!

امابعضی وقتاسنگ هایی پیدامی کنی

که هیچ وقت دلت نمیادپرتشون کنی تودریا!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1392ساعت 15:33 توسط دریا|

خدایا

قرارم باش ویارم باش

جهان تاریکی محض است

میترسم

کنارم باش

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 15:11 توسط دریا|

نه

همیشه برای عاشق شدن

به دنبال باران و بهار و بابونه نباش

گاهی

در انتهای خارهای یک کاکتوس

به غنچه ای می رسی

که ماه را بر لبانت می نشاند

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 15:8 توسط دریا|

شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. او با خط بچگانه نوشته بود:

صورتحساب:

کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار

مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار

بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار

نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم ۶ دلار

جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار

مادر که به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب او این عبارات را نوشت:


بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی، هیچ

بابت شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم، هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی، هیچ

بابت غذا، نظافت تو و اسباب بازیهایت، هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هم هیچ است .

وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در

حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد، گفت: مامان دوستت دارم.آنگاه قلم

را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 20:31 توسط دریا|

این آلودگی هواهم مشکلی شده واسه خودش ها

تعطیلیش خیلی قشنگه

امااون جای داستان بده که معلم ها بعداتعطیلیوتلافی میکنن

اصلاتعطیلات نخواستیم!

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 22:28 توسط دریا|

زندگی بایدکرد

گاه بایک گل سرخ

گاه بایک دل تنگ

گاه باید روییددرپس یک باران

گاه بایدخندیدبرغم بی پایان

زندگی باورمی خواهد

آن هم ازجنس امید

هرکجاخسته شدی یاکه پرغصه شدی

توبگوازته دل

(من خدارادارم)


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت 22:40 توسط دریا|

من واقعا برای کارخونه سایپا نگرانم ، تو چند سال اخیر واقعا اسم های
بی نظیری رو ماشیناش گذاشته

- سایپا 141

- سایپا 132

-سایپا 131
-سایپا 111

احتما چند سال دیگه میزاره


- سایپا مشتق 2X

-سایپا رادیکال 5
-سایپا سینوس 90
-انتگرال 2 گانه سوز
-انتگرال 3 گانه سوز

نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1391ساعت 21:25 توسط دریا|

به کسانی که پشت سرتان حرف می زنند

اهمیت ندهید

جای آن هاهمان پشت سرشماست

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 22:14 توسط دریا|

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا كردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

پس ازِ یك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید

با حسرت جدا كردم                          

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم

گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس

غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم

نمی دانم چرا ؟

نمی دانم چرا ؟ شاید خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم و عادت پروانگی مان

باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت 13:54 توسط دریا|

سلام

امیدوارم که حالتون خوب باشه ومثل من نباشین

این روزا خیلی هابرام نظرمیذارن که چرادیگه به وبشون سرنمیزنم

یاکم ترسرمیزنم

دلیل اصلیش اینه که این روزاخیلی کم حوصله شدم

ونمیدونم چرا این جوری شدم

اونایی که منومیشناسن میدونن که دخترشیطونی هستم

امااین روزا خیلی خیلی اروم شدم

امیدوارم زودترخوب بشم شماهم برات دعاکنین


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 19:28 توسط دریا|

شب قراریست که ستاره ها برای بوسیدن ماه می گذارند

وچه زیباست

شرم زمین که خودرابه خواب می زند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391ساعت 19:16 توسط دریا|

ای نسیم سحرآرامگه یارکجاست                 منزل آن مه عاشق کش عیارکجاست

شب تاراست وره دادی ایمن درپیش             آتش طورکجاموعد دیدارکجاست

هرکه آمدبه جهان نقش خرابی دارد              درخرابات بگوییدکه هشیارکجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند      نکته هاهست بسی محرم اسرارکجاست

هرسرموی مراباتوهزاران کاراست                 ماکجاییم وملامتگربیکارکجاست

بازپرسیدزگیسوشکن درشکنش                  کاین دل غمزده سرگشته گرفتارکجاست

عقل دیوانه شدآن سلسله مشکین کو          دل زماگوشه گرفت ابروی دلدارکجاست

ساقی ومطرب وگل جمله مهیاست ولی         عیش بی یارمهیانشودیارکجاست

حافظ ازبادخزان درچمن دهرمرنج                   فکرمعقول بفرماگل بی خارکجاست

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 17:46 توسط دریا|

علی آن شیرخداشاه عرب              الفتی داشته بااین دل شب

شب ز اسرارعلی آگاه است            دل شب محرم سرالله است

فجرتاسینه ی آفاق شکافت             چشم بیدارعلی خفته نیافت

ناشناسی که به بیداری شب           می بردشام یتیمان عرب

عشق بازی که هم آغوش خطر          خفت درخوابه پیغمبر

آن دم صبح قیامت تاثیر                     حلقه ای درشدازاودامن گیر

دست دردامن مولازد در                     که علی بگذروازمامگذر

شال می بست وندایی مبهم             که کمربندشهادت محکم

شبروان مست ولای توعلی                جان عالم به فدای توعلی

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 13:49 توسط دریا|

*امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی،

حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروزدر زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی،

اما  متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم

چند دقیقه ای وقت داری که  بایستی و به من بگویی: “سلام”، اما تو خیلی مشغول بودی،

 یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه  روی

یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت  که از جا پریدی، خیال کردم میخواهی چیزی را به من بگویی،

اما تو به طرف تلفن  دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

 

* *تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که

اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه میکنی،

شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.

 

* *تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری،

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند وتو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی،

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت میبری، باز هم صبورانه

 انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه میکردی، شام خوردی و

باز هم با من صحبتی نکردی.

 

* *موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات

شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به

 من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

 

* *احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم،

بیش از آنچه تو فکرش را میکنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی،

 من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر

 یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی،

خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.

 

* *آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.*

*دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی…* *دوست و دوستدارت: خدا*

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 15:37 توسط دریا|

آقايون يه كم جنبه داشته باشيد

 

چرا خدا مردها را آفريد؟

1. هدف خاصي نبود

2. گِل اضافه مونده بود

3. نسخه آزمايشي بود

4. اصلا کار خدا نبود

چرا خدا مردها را از روي زمين برنمي دارد؟

1.از نظر خدا مردها وجود خارجي ندارند

2.مگه ما روي زمين مرد هم داريم

3.وجود اينگونه از درندگان براي موازنه جمعيت روي زمين ضروري به نظر ميرسد

4.حالا چه عجله ايه؟

اگه خدا مردها را نمي آفريد چي مي آفريد؟

1.چيز خاصي نمي آفريد

2.پيراشکي

3.خروس دريايي

4.فضاي خالي

اگر جمعيت مردها منقرض شود چه مي شود؟

1.مگه قراره اتفاقي بيافته

2.خارشتر کوير لوت که آفت نداره

3.اکوسيستم به شرايط بدون انگل برمي گردد

4.يه هيولا کمتر دنيا قشنگتر

چه وقت مردها عاشق مي شوند؟

1.چه وقت مردها عاشق نمي شوند!

2.هر وقت مامانشون بگه

3.چون يکدفعه مي شوند خودشان هم نمي دانند که کي مي شوند

4.يک روز از همين روزا !

مردها چه وقت عشق قبلي خود را فراموش مي کنند؟

1.در همون وقتي که عشق جديد خود را کشف مي کنند

2.جديد و قديم نداره فقط بازيگر نقش زن عوض ميشه .(قانون 4 نيوتن)

3.بستگي تام و تمام به ميزان تستر.... دارد.

4.رابطه مستقيم با نظر مادر بزرگ کودک فهيم دارد.

مردها در مقوله ايجاد يک رابطه عشقي جديد در حکم چه چيزي هستند؟

1.فنر با ثابت بالا

2.پارچه استرچ

3.يک نوع ماده الاستيک با ساختار ناشناخته

4.کش تيرو کمان

مردها معمولا هر چند مدت يکبار عاشق مي شوند؟

1.هر شب

2.هر وقت که خدا بخواد

3.هر وقت تستر..... بگه

4.سيکل خاصي ندارند

مردها وقتي تصميم به ازدواج مي گيرند چه کار مي کنن؟

1.اون موقع نمي تونن کار خاصي بکنن!

2.تمام تلاششون رو مي کنن که بتونن 1 کاري بکنن!

3.به مامانشون مي گن که 1 کاري بکنه چون ديگه وقتشه که اونا رسما خيلي کارا بکنن!

4.مي رن کلاس آمادگي جسماني!!

وقتي مردها تصميم مي گيرن ازدواج کنن چي مي گن؟

1.چيزي نمي گن چون وقت عمله

2.وقت نمي کنن چيزي بگن

3.اولش چيزي برا گفتن ندارن ولي بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز ميشه

4.در اين برهه از تاريخ طبيعي هيچ کس نمي فهمه که اونا چي مي گن

مردها چطور زن زندگي شون رو مي گيرن؟

1.با دست

2.با تور

3.با چنگول

4.با زبون

معيار مردها براي انتخاب همسر چيه؟

1.هر که پيش آمد خوش آمد

2.به روش جستجوي ترتيبي در ليست سياه

3.ده بيست سي چهل

4. به قول مادر بزرگ پسر، دختر مثل پارچه مي مونه

هر روز 1 مدل بهترش مياد، واميستن بهترش بياد

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 23:2 توسط دریا|

سر جلسه خواستگاري... بعد از نيم ساعت سکوت!

مادر داماد: ببخشين، کبريت دارين؟

خانواده عروس: کبريت؟! کبريت براي چي؟!

مادر داماد: والا پسرم مي خواست سيگار بکشه...

خانواده عروس: پس داماد سيگاريه...؟!

مادر داماد: سيگاري که نه... والا مشروب خورده، بعد از مشروب سيگار مي‌چسبه...

خانواده عروس: پس الکلي هم هست...؟!

مادر داماد: الکلي که نه... والا قمار بازي کرد، باخت!

ما هم مشروب داديم بهش که يادش بره...

خانواده عروس: پس قمارم بازي مي‌کنه...؟!

مادر داماد: آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...

خانواده عروس: پس زندانم بوده...؟!

مادر داماد: زندان که نه... والا معتاد بوده، گرفتنش يه کمي بازداشتش کردن...

خانواده عروس: پس معتادم بوده...؟!

مادر داماد: آره... معتاد بود، بعد زنش لوش داد...

خانواده عروس: زنش؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

نتيجه: هميشه موقع خواستگاري رفتن کبريت همراهتون داشته باشين

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 23:11 توسط دریا|

ترجيح مي دهم باكفش هايم

درخيابان راه بروم وبه خدافكركنم

تااين كه درمسجدبشينم و

به كفش هايم فكركنم

                               دكترشريعتي

 

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391ساعت 18:2 توسط دریا|

تانيايي گره از كاربشرباز نخواهدشد

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 21:41 توسط دریا|

سلام

خوبين؟

اميدوارم كه حالتون مثل من خيلي خوب باشه

انگارخدااين چندوقت خيلي هواموداره

اتفاق هاي خيلي خوبي برام افتاده.

امروز ازطرف مدرسه شاگردهاي زرنگ وممتازرو

بردن اردو.منم باهاشون بودم.من امتحان هاموخيلي خوب دادم

فكرشومي كردم معدلم بالابشه ولي نه دراين قدر.

معدلم عالي شد ولي دلم ميخواست ممتازبشم

اشكال نداره براي سال بعد سعي مي كنم درس هامو

بيشتربخونم.امتحان مدرسه ي نمونه رودادم براي اين كه

سال بعد برم يه مدرسه ي خوب.منتظرجوابشم اميدوارم

بازم خداهواموداشته باشه.

راستي ازامروز بگم،امروز خيلي خوش گذشت جاتون خالي بود

رفتيم پارك بانوان،اون جادوچرخه سواري كرديم استخررفتيم

خيلي وقت بود دوچرخه سواري نكرده بودم.يادبچگي هام افتادم چه دوران خوبي بود

يادش بخير...

سعي مي كنم توپست هاي بعديم ازخاطره هاي بچگيم بگم

شماهم توقسمت نظرات ازخاطرات بچگي تون بگين

خوش حال ميشم

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 22:35 توسط دریا|


آخرين مطالب
» کلیپس
» رفاقت...
» خدایا...
» کاکتوس
» صورت حساب عشق
» ...
» زندگی بایدکرد...
» نگرانی
» ...
» لهجه نیلوفر...

Design By : Pichak